تبليغاتX
یک زندگی متاهلی































یک زندگی متاهلی

زندگی تصویریست از حرکت دوار،

 تصویری که با رنگ های بدیع و دلنشینش آن را دوست داشتنی و خیال انگیز جلوه میدهد.

" یک زندگی متاهلی"

خانوم خونه |1:40 | جمعه 29 مهر1390 |

سلام عزیزای دلم شرمنده واسه تاخیر ، ما خیلی خوشبخت وشادیم و سلامت شکر خدا


ولی یه مدتی نیستم نمیتون آپ بزارم همتون رو میبوسم دوستای گلم ، فراموشم نکنید باز برمیگردم 



خانوم خونه |2:12 | دوشنبه 28 فروردین1391 |
شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

سلام به بهار زیبا

سلام به گلهای رنگارنگ

سلام به سبزه های تو سفره هفت سین

سلام به ماهی های شیطون توی تنگ

و بلاخره سلام به دوستای گل و مهربونم که شادیشون آرزوی خانوم خونه است


خیلی خوشحالم که کامنت ای زیبا و پر تبریک و شادتون رو خوندم مرسی از همتون گلای منشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے  


وااااااای بلاخره امروز وقت کردم بیام خونه ی خودمزبانکده محصل آره دیگه آخه اصلا خونه نبودم

مگر واسهخوابیدن دوشنبه که سه شنبه اش عید بود عروسی پسر دایی بودیم، منم که از صبح رفتم آرایشگاه آخه وقت بود این پسر دایی ما

عروسی گرفت روز آخر سال خلاصه به هر سختی بود تو همون شلوغی آقای خونه منو

رسوند آرایشگاه خلاصه چه دردسری بدم که بنده ساعت 7 و نیم رسیدم سالن

شب خوبی بود کلی حال کردیم بعلاوه مراسم رقص آخر شب که تا ساعت 3

طول کشید وقتی اومدم خونه فقط یه دوش گرفتم تا تافت موهام و آرایش

ام شسته بشه و دیگه تا لحظه سال تحویل  با آقای خونه پای TV نشستم ظهر

هم خوابیدیم  تا عصر ، عصر رفتیم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے خونه ی مامانم و خونه ی اقای خونه و بعد از اونم

خونه ی بابا بزرگم و بابابزرگ آقای خونه دیگه شب هم خونه ی بابابزرگ من شام بودیم و آخر

شب اومدیم خونه خوابیدیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

باز صبح چهارشنبه همون آش و همون کاسه  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے صبح رفتیم بیرون از این خونه به اون خونه

شب هم اومدیم خونه خوابیدیم..شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

صبح پنجشنبه هم  ساک و لباس جمع کردم رفتیم خونه ی مامانم چون بابای من

بزرگتره هم از طرف فامیل خودش هم از طرف فامیل مامانم همه اون روز اومدن خونه ی ما

فرصت نفس کشیدن نشد دائم با خواهری میوه چیدیم و آجیل آوردیم بابام که

دیگه هیچی مشغول عیدی دادن بود

این ماجرا ادامه داشت تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا غروب جمعه که همچنان در ادامه بود که من

دیگه اومدم،تولد پسر دایی آقای خونه بود شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و شام اونجا دعوت بودیم،شب خوبی

بود جای شما خالی شب ساعت 3 اومدیم خونه همینطوری که ما شبهای مهمونی مون طولانی

هست حالا هم که ساعت ها رو کشیدن جلو دیگه فکر کنم به جای شب نشینی

باید نصف شب نشینی بریم خونه ی اقوام

خوب شنبه هم که امروز بود ناهار خونه ی بابابزرگ آقای خونه بودیم  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے و غروب برگشتیم

خونه که چند تا از دوستای آقای خونه اومدن عید دیدنی ما و منم که میدونید دیگه از مهمون

ناخونده متنفرم با چه خفتی از جام بلند شدم و پذیرایی کردم بازم جای شکر داره که

اقای خونه ی عزیزم منو درک میکنه و خیلی کمکم کرد.البته با دوستاش

صمیمی هستیم و زیاد بهم سخت نمیشه به هر حال مهمون حبیب

خداست  شب خوبی بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


خدا رو شکر این روزای ما به خوبی و شادی و خوشی بوده، انشاالله سال خوبی هم در

پیش داشته باشیم

برای شما عزیزای دلم هم سال و ماه و شب و روز و ساعات خوب وشادی آرزو دارم

خانوم خونه |0:25 | یکشنبه 6 فروردین1391 |
آخیـــــــــــــــــــــــــش همین الان دیگه کارام تموم شد........

همه خونه ام مثل گل برق میزنه سفره هفت سین هم انداختم حتما عکسش تو ادامه اس......

دیگه اینکه خبر خاصی نیست البته فردا که شب عیده عروسی پسر دایی ام هستیم خیلی جالبه شب سال تحویل تو عروسی باشیم اونم تا صبح بزن و بکوب حال میده جای شما از همین الان خالی

راستش کمی خسته ام  حوصله ی شکلک نداشتم خودتون تصویری بخونید.





ادامه مطلب
خانوم خونه |17:58 | یکشنبه 28 اسفند1390 |
سه شنبه ایی رفتم با مامانی جونم بیرون، خیلی وقت بود که پاساژ و بیرون نرفته

بودم یعنی رفته بودما، اما وقتی با مامانم میرم خیلی کیف میده  همه جا میریم همه

چی رو قیمت میکنیم کلی هم گپ میزنیم خیلی خوبه دیگه،

تاچهارشنبه اونجا بودم خواهری هم بهتره  شکر خدا مرسی از همه دوستان که سراغ

اش رو میگن و احوالش رو میپرسن ،از بعد از عملش خیلی بهتر شده ولی هنوز

بهبودی کامل به دست نیاورده دعا کنید که این عملی که کرده موفق آمیز باشه و جواب بده

و مشکلش حل بشه.

پنجشنبه هم که با مامان آقای خونه رفتم بیرون ، من خیلی سخت سلیقه ام یعنی

خیلی دیر از یه چیزی خوشم میاد ، وقتی با مامان آقای خونه میرم بیرون میگه همون

مغازه اول خریدت رو بکن  خوب من شاید نپسندم چیزی رو که تو مغازه اوله و لازم

باشه مغازه های بعدی و بعدی رو هم بگردم زبانکده محصل، خدا رو شکر اون روز زندایی اقای خونه با

ما بود و از اونجایی که اونم مثل منه کلی مغازه گشتیم و یه مانتو خریدم اولش میخواستم

قرمز بگیرم ولی از قرمزش سایز من تموم کرده بود    و از اونجایی که بنده اون مانتو رو

پسندیده بودم  سفیدش رو گرفتم اهل خرید دم عید نیستم چون معتقدم این موقع

ها تمام جنسهای مغازه ها بنجله ولی خدایی مانتو لازم داشتم، شب جمعه ایی هم

که خونه بودیم به کارهای عقب افتاده ام رسیدم ، آهان نه راستی یه

سری هم رفتم خونه دوستم که سمنو پزون بود و یه دعایی کردم سر دیگه سمنو الهی

همه حاجت روا بشن.


جمعه هم ناهار خونه بابابزرگ اقای خونه بودیم اصلا دوست ندارم جمعه ناهار جایی برم

، آخه معمولا تا دیر وقت خوابیم و وقتی هم بیدار میشم دوست دارم تو خونه باشم و

غروب جمعه بزنم بیرون اما امروز بر عکس شد ظهر رفتیم اونجا ناهار و عصر برگشتیم

خونه الانم خدایی دلم گرفته  گفتم یه سری به دوستای گلم بزنمFor You الهی

همتون خوش و شاد باشید تو این ایام 



خانوم خونه |20:1 | جمعه 19 اسفند1390 |